در یک ماه گذشته دو تا اتفاق وحشتناک رو تجربه کردم.راستش قبلا اتفاقات بد زیادی برام
افتاده بود من جمله فوت پدرم ،سکته مادرم که در موردشون اینجا نوشته بودم اما اتفاقات دیگه ای
هم بود که ترجیح میدادم تنهایی باشون کنار بیام،اونم تو زندگی پر از تنهاییم در تهران.بعد از این اتفاقات و تجارب تلخ فکر میکردم من
دیگه چی بدتر می تونه سرم بیاد.دیگه به قول معروف آب که از سر گذشت چه یک متر چه صد متر.اما
خدا روز بد به کسی نده ،این دو تا تجربه بد که یکهو مثل طوفان سر من خراب شدند،منو چنان تکون دادند
که از اونروز همش میگم :آره از اینم بدتر می تونه ،بشه.دوشنبه این هفته تقریبا دیونه شده بودم.وقتی
یادم میاد چه کارهایی کردم،به خود می لرزم از عمق دردی که منو آزار داد و میده و فکر نکنم جز
مرگ چیزی این اتفاق وحشتناک و احساسات تلخ منو تسکین بده.هروقت هم ناراحتم ،بلافاصله چند
تا آفت مهمون دهانم می شند و سر درد و بقیه دردها هم تشریف میارند که مبادا من کاملا تحت عذاب و فشار
نباشم.امروز با خواهرم حرف میزدم (البته از جریانات چیزی بش نگفتم)فقط وقتی گفت صدات مثل همیشه
نیست .گفتم سرم و کمرم در میکنه.برگشت گفت:ببین یک چادر!محکم ببند دور کمرت!گفتم:آره باید گرمش
کنم،فکر کنم یک روسری شالی دارم اونو می بندم .بر میگرده ،میگه:نه یک چادر ببند!میگم حالا چه فرقی داره؟
میگه:همکارام ،همیشه وقتی کمردرد دارند میگند تو خونه یک چادر میبندیم خیلی هم خوبه !چون هم بزرگه هم
مدل برشش ،خوب همه کمر رو می پوشه و کمر رو محکم نگه میداره وچنان و بهمان.خلاصه به خواهربزرگ
قول دادم ،چادر ببندم.اما نگفتم :حالا اینجا چادر از کجا بیارم.وقتی گوشی رو قطع کردم وسط این همه غصه
و درد و ناراحتی ،لبخند زدم که ما خانم های ایرانی بعضی وقتها یک کارهایی انجام می دیم و چیزهایی از خودمون
در می کنیم که تغییرات فرهنگی رو که باید در عرض چند دهه اتفاق بیفته ،در عرض چند سالی امکان پذیر میکنه
من بعید بدونم صدسال خدا یک زن عرب با چادرش همچین کاری کنه.خلاصه که چادری نیست که ببندم به کمرم!!؟؟؟اما
کاش چادری بود که باش دردهای روحم رو تسکین میدادم.نمیدونم کی بالاخره کارت منم تو زندگی میخواد درست و حسابی
بیاره.

Labels:






من کاری ندارم کی چه دینی داره و چی کاره است به خودش مربوطه اما وقتی پا تو کفشم کنه ،ها! اونوقت
هست که دیگه حساب نه حساب .به نظر من هر کسی زندگی خودش رو داره حالا درست و یا غلط!اینم به
خودش مربوطه.این مسئله شامل حال دوستهای رادیکال مسلمون من هم میشه که متاسفانه تجربه من این بوده
که بعد از یک مدتی که باشون پریدم منو میخواند کشون کشون به راه خودشون ببرند و این یکی از چند دلیل
محدودی هست که از این تیپ آدمها ترس دارم.در هر صورت تازگی با یک خارجی مسلمون دوست شدم
نمی گم کجایی هست که بعدا فکر نکنید می خواستم به ملیتش توهین کنم. از آغاز دوستی نخواست منو
به راه راست هدایت کنه.از اون تیپ خانمهای مسلمونی هم هست که دامن قری بلندگل من گلی می پوشه و روسری رنگاوارنگ!؟
باور کنید اگه عزیزترین کسانم اینجا بودندو میخواستند این مدلی حجابشون رو حفظ کنم یا خودم رو می کشتم
یا اونها رو،دیگه این طرف اونطرف رفتن باشون پیش کش . .من نمی دونم پوشیدن شلوار و یک مانتوی بلند
و روسری ساده چه اشکالی داره؟حالا بگذریم
امروز باهم سوار قطار شدیم و داشتیم حرف می زدیم که یکهو حرفش رو قطع کرد و گفت اوه دیر شد و یک
چیز دیگه گفت و کوله اش رو روی پاش کمی جا به جا کرد،حالا من همینطوری دارم نگاه میکنم چی شد؟که یکهو
دیدم دستش رو جلوش قلاب کرد و شروع کرد نماز خوندن!تصور کن!تو قطاری که داره پیچ در پیچ میره ،نشسته
کوله رو پات خم راست بشی و نماز بخونی!آلمانیهایی که اطرافمون ایستاده بودند ،داشتند با تعجب نیگاه میکردند
تو دلم به خودم می گفتم :الهی بمیری که هرچی آدم عجیب و غریب هست باید سر راه تو سبز بشه!باور کنید اگر
این شخص معظم مادرم بود ،رسما دل و جیگرش رو دراورده بودم از فرط عصبانیت !اما خودم رو نیگه داشتم
تا نمازش تموم شد ،گفتم :چیکار می کردی؟حالا فکر میکنه من حالیم نیست،میگه از خدا تشکر می کردم؟مگه
تو از خدا تشکر نمی کنی؟میخواستم یکی بزنم تو کلم بگم تو هم میخوای منو هدایت کنی!گفتم :حالا اینجوری تو تشکر
کردی؟رفت روی منبر که بگه تو ایرانی هستی کلمه نماز رو حتما می شناسی؟بش گفتم:لطفا !نه .من اونقد پرم از این
حرفها که دیگه جا ندارم.با چشمهای گرد و هشت تا شده نیگام می کرد.گفتم:نمی تونستی تو خونه شکرگذاری کنی؟گفت
نه دیگه وقتش می گذشت؟حالا ما از صبح با هم بودیم ،نمیدونم چرا جاهای دیگه هوس نکرد شکرگذاری کنه بعد حالا ،اونم
به این شکل و اصلا کی وضو گرفت!بگذریم ،بی خیال شدم و دیگه موضوع رو عوض کردم.اما بدجوری رفتم
تو فکر که این چه شانسی من دارم و همینجور تو فکر بودم که دیدم باید پیاده شم با عجله پاشدم ،گفتم :داشت یادم میرفت
اینجا پیاده بشم؟گفت به شکر گذاری فکر می کردی؟تو دلم گفتم:آی بخشکی شانس(البته به لحاظ ادبیاتی این جمله رو
برای شما نوشتم ،اما در دلم به مادر شانس خودم فحشهای خوبی دادم)خلاصه که من هرجا برم ،داستان همینه
کاش پیروان همه دینها می فهمیدند بهترین تبلیغ برای دینشون حسن رفتار و اخلاق و سلوکشون هست ،همین

Labels:









This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com