< RSS Autodiscovery >


 


از تجربه 

من تا یک زمانی از مرگ دیگران ناراحت میشدم اما حس نمی کردم و خودم هم نمی دونستم.به نظر خودم خیلی
ناراحت بودم و خیلی خوب با آدمهای عزیز از دست داده همدردی میکردم.تا اینکه پدرم فوت کردم.وقتی که
تو بیمارستان آخرین لحظه باش بودم
یا وقتی که به خاکش سپردیم و برگشتیم.این حسها اصلا قابل بیان نیست.در شرایط که قرار بگیری ،
عمق ناراحتی اونی که عزیزی رو از دست داده درک می کنی و اون موقع بود که فهمیدم من تا اونروز نه معنای ناراحتی
از دست دادن عزیزی رو فهمیده بودم و نه تونسته بودم با این آدمها همدردی کنم.امروز عکسهای مراسم تدفین حمیده
خیر آبادی رو که دیدم .صورت رنگ پریده ثریا قاسمی یکهو پرت شدم تو مراسم فوت بابام.یکهو داغ شدم و اون لحظات رو حس
کردم.کاش قدرت داشتم مرگ و بیماری رو در کل دنیا متوقف کنم

برچسبها:




This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com